صفحه اصلی / بحث و گفتگو / از ماست که بر ماست
edward-bellamy-hitler-youth

از ماست که بر ماست

معمای پژوهشکده باستان­شناسی ایران: از ماست که بر ماست

حامد وحدتی­ نسب، استادیار گروه باستان­شناسی دانشگاه تربیت مدرس-نایب رئیس انجمن علمی باستان­شناسی ایران

یکی از ماندگارترین کتابهای مربوط به جنگ دوم جهانی، کتاب “همسر یک افسر نازی” اتوبیوگرافی اِدیت هان-بیر، نوشته وی و سوزان دورکین است که مستندی نیز بر اساس آن به تصویر کشیده شده است. در این کتاب سوای مسایل پشت پرده روابط اعضای بلند پایه حزب نازی، تکان دهنده­ ترین نکته به زعم نویسنده این سطور، نقش پررنگ و چشمگیر اشخاص خارج از حزب نازی و شهروندان عادی در انجام و تسهیل سازی بسیاری از جنایات است به نحوی که در تمامی قلمروهای اشغالی، بیشترینِ پیاده نظام و قوای اجرایی نازی­ ها را نه افسران نازی و شهروندان آلمانی بلکه خودِ شهروندان نواحی تحت اشغال تشکیل داده بودند. اینکه انگیزه آنان از انجام چنین رفتاری چه بوده، نیاز به بحثی جداگانه دارد ولی چنین تشابهاتی را می­توان در دیگر موارد نسل کشی­ ها از رواندا تا کامبوج مشاهده نمود. گویی همواره بخشی از جامعه تنها به دلیل ماندن و بقاء، بر علیه مابقی عمل کرده و در نتیجه در کوتاه مدت ضامن بقای خود و خانواده­ اش گردیده ولی در دراز مدت منجر به نابودی جامعه­ ای که بدان تعلق داشته.

شاید کمتر دانش آموخته باستان­شناسی در ایران را بتوان یافت که درد و دغدغه این رشته را در سر نداشته باشد و شاید نیمی از آنان حداقل یکبار هم که شده در خلوت تنهایی خویش، خود را در قامت رئیس پژوهشکده تصور کرده باشند و اینکه اگر من بجای فلانی بودم چنین می­کردم و چنان، این و آن را اخراج و آن دیگری را استخدام، روال مالی را شفاف سازی کرده و تخصص گرایی را سرلوحه کار قرار داده و قس علی هذا. موضوعات برشمرده شده در فوق از بدیهات و بزرگترین معضلات باستان­شناسی ایران حداقل در نیم دهه گذشته بوده­ اند و صد البته تشخیص­شان نیاز به هوش و ذکاوتی ماورایی ندارد. پرسش اینجاست: در جایی که تقریبا همه می دانند که بدنه کارشناسی پژوهشکده به جز معدود استثناهایی، ناکارآمد و فاقد توان علمی لازم برای کار در مکانی بنام پژوهشکده است که فلسفه تاسیسش هماوردی با دیگر مراکز پژوهشی همچون مرکز علوم فرانسه (CNRS) و انستیتو ماکس پلانک بوده، پس چرا کاری در جهت تغییر انجام نمی­شود؟ از سویی دیگر برخی از کسانی که در چند سال گذشته مجوز کارهای میدانی بنامشان صادر شده دست کمی از این کارشناسان نداشته و با سوءتدبیر و کم دانشی خود صدمات جبران ناپذیری بر پیکره و حیثیت باستان­شناسی ایران وارد ساخته­ اند.

بدیهی­ ترین انتظار از هر مرکز پژوهشی این است که با جمع آوری نخبگان و فرهیخته­ ترین دانش ­پژوهان آن رشته، سردمدار تحقیق باشد و هرساله به مدد فعالیت­های میدانی و کتابخانه­ ای و در نهایت چاپ و نشر آنها به اعتبار خود بیافزاید. تنها کافی است نام های برخی از فعالین در کارهای میدانی و برخی کارشناسان و اعضای هیئت علمی پژوهشکده باستان­شناسی را در موتور جستجوی گوگل قرار داد تا روشن شود که خروجی ده­ها کار میدانی که برخی در خلال تنها چند سال گذشته انجام داده­ اند چند مقاله بین المللی بوده؟ و این اشخاص تا چه میزان در شناساندن ایران و فرهنگ آن به جهانیان نقش داشته­ اند؟ کافی است نگاهی به کیفیت و محتوای ارائه­ های آنان در همایشهای ملی و بین المللی انداخت و آنها را با کارهای جوانان بی نام و نشان در اقصی نقاط ایران مقایسه نمود، کافی است به سیاهه فعالیت­های میدانی آنان نظری افکند تا معلوم گردد که واژه تمسخر آمیز از حجر تا قجر که شوخی دانشجویان در دانشگاه­ها برای برخی اساتید پرکار است! در اینجا نه شوخی که تمام و کمال واقعیت است. کافی است به مدت زمان ماموریت برخی نگاهی انداخت تا به روشنی دیده شود که آنان نه به رسم طریقت بلکه به مدد رفاقت مصداق عینی “طی­ الارض” بوده و هنوز یک کار میدانی در شمالی ترین نقطه کشور به اتمام نرسیده سر از جنوبی ترین نقطه در آورده و عارفان و سالکان بزرگی همچون ابوسعید ابوالخیر و شمس تبریزی را انگشت به دهان گذاشته ­اند!

اینان کیستند و از کجا آمده­ اند؟ اینان همان شهروندان جامعه تحت اشغالِ در بند اول این نوشتارند که بیشترین ضربه را به باستان­شناسی میهن خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته وارد کرده­ اند. اینان بدنامی مالی را برای فعالیت­های باستان­شناسی به ارمغان آورده و باعث گردیدند بسیاری به فعالیت­های باستان­شناسی به چشم دکانی برای کسب درآمد و فارغ از اینکه اساسا پرسش چیست بنگرند. اینان همان اشخاصی هستند که در زمان مدیریت علم مدار مرحوم آذرنوش از هیچ سعایتی برای از میدان بدر بردنش دریغ نورزیده و در نهایت با همین همت و سعی و تلاش وی را خانه­ نشین ساختند. چه دردآور است که شاهد تکرار تاریخ بود و کاری نکرد و تنها نگریست که همین اشخاص با جدیتی مثال زدنی از ملاقات هر مقام مسئول گرفته تا ایراد شنیع ترین تهمت­ ها به مدیریت پژوهشکده سرانجام همان کردند که با آذرنوش رفت و همینانند که امروز خوشحال­ تر از همیشه پس از قریب به چهار ماهِ تاریک (به زعم آنان)، اشک شوق ریخته و پایان مدیریت دکتر مقدم و همراهانش را به جشن نشسته­ اند، چراکه اگر برای این مدیریت دوامی بیشتر می­ بود بقای آنان نیز فنا می­ یافت.

مشکل باستان­شناسی ایران مدیریت پژوهشکده باستان­شناسی نیست، مشکل آن عده ­ی ناکارآمدی هستند که یا ندانسته و تنها از سر عدم درک صحیح از فضا و وضعیت و یا دانسته و به دلیل قطع شدن منافع مادی­شان در نقش پیاده نظام قوای اشغالگر ظاهر شده و بیشترین لطمه را به باستان­شناسی وارد آورده­ اند. گویا داستان تکراری تعویض­ های مکرر مربیان فوتبال به مدیران باستان­شناسی نیز سرایت کرده است. در فوتبال به جای اینکه پرسیده شود درد چیست و کجاست، مدیران باشگاه­ ها تنها دل به این بسته ­اند که با آوردن فلان مربی نامدار و صرف هزینه­ های گزاف، ساختاری را که از پایه ویران است را یک شبه بسامان کنند و در باستان­شناسی هم گمان برخی بر همین است، فارق از اینکه همانگونه که مشهورترین مربی فوتبال جهان نیز قادر به معجزه در تیمی که فاقد ابتدایی ترین زیرساخت هاست نیست، مقتدرترین و دانشمندترین باستان­شناسان هم نخواهند توانست با پیکره امروزین پژوهشکده باستان­شناسی ره بجایی برند.  ایراد از مدیران رده بالای میراث، توطئه­ های خیالی برای براندازی باستان­شناسی ایران، استکبار، تحریم­ ها و … نیست. ایراد از ما باستان­ شناسان است: از ماست که بر ماست.

پاسخ دهید